داستان, داستان احساسی, داستان باحال, داستان جالب, داستان خفن, داستان روباه, داستان کوتاه, داستان کوتاه تابستان ۹۳ منو اهلی کن شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!روباه گفت : من یک روباه هستم. شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته! روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، […]

داستان, داستان احساسی, داستان باحال, داستان جالب, داستان خفن, داستان روباه, داستان کوتاه, داستان کوتاه تابستان ۹۳ منو اهلی کن شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!روباه گفت : من یک روباه هستم. شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته! روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، […]

webmaster ۰۵ / ۰۴ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 218 تعداد بازدید

به امید اینکه شاید تکه کلام های زیر خنده را بر چهره خسته شما بنشاند —————————— مادره خطاب به پسرش: نیوتن رو میشناسی ؟ پسره :نه کی هست؟ مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟ مادر : نه پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه […]

به امید اینکه شاید تکه کلام های زیر خنده را بر چهره خسته شما بنشاند —————————— مادره خطاب به پسرش: نیوتن رو میشناسی ؟ پسره :نه کی هست؟ مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟ مادر : نه پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه […]

webmaster ۲۲ / ۰۳ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 237 تعداد بازدید

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه […]

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه […]

webmaster ۱۰ / ۰۳ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 551 تعداد بازدید

«احمد شاملو» که یادش زنده است، در ارتباط با مقوله‌ای، داستان «چوپان دروغگو» را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ […]

«احمد شاملو» که یادش زنده است، در ارتباط با مقوله‌ای، داستان «چوپان دروغگو» را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ […]

webmaster ۰۷ / ۰۳ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 588 تعداد بازدید

پیر مرد با سختی و درد سرفه ای کرد و اشکهای گرمش رو از روی صورت پر چین و چروکش پاک نمود . دلش گرفته بود خیلی خیلی هم گرفته بود و این بخاطر بد قولیش بود. ۳۵ سال بود مشهدی غلامرضا تو همچی روزی تو حرم مولاش بود هر جور که بود تا حالا […]

پیر مرد با سختی و درد سرفه ای کرد و اشکهای گرمش رو از روی صورت پر چین و چروکش پاک نمود . دلش گرفته بود خیلی خیلی هم گرفته بود و این بخاطر بد قولیش بود. ۳۵ سال بود مشهدی غلامرضا تو همچی روزی تو حرم مولاش بود هر جور که بود تا حالا […]

webmaster ۳۰ / ۰۲ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 280 تعداد بازدید