یه پیر زن و یه پیر مرد تو یه خونه زندگی میکرد پیره زنه موقع خواب خروپف میکرده و نمیذاشته پیر مرد بخوابه و پیرمرد تا صبح بیدار میمونده وقتی ام که پیره زنه بیدار میشد بش میگفته که خروپف میکنی پیر زن قبول نمیکرده و میگفت من خروپف نمیکنم. پیر مرد برای این که […]

یه پیر زن و یه پیر مرد تو یه خونه زندگی میکرد پیره زنه موقع خواب خروپف میکرده و نمیذاشته پیر مرد بخوابه و پیرمرد تا صبح بیدار میمونده وقتی ام که پیره زنه بیدار میشد بش میگفته که خروپف میکنی پیر زن قبول نمیکرده و میگفت من خروپف نمیکنم. پیر مرد برای این که […]

webmaster ۰۷ / ۰۷ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 146 تعداد بازدید

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند روزی دریک […]

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند روزی دریک […]

webmaster ۲۰ / ۰۶ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 420 تعداد بازدید

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود… باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید… اون […]

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود… باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید… اون […]

webmaster ۱۷ / ۰۶ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 244 تعداد بازدید

داستان کوتاه ﺩﺭ یک سمینار رمز موفقیت ، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ ؟ حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ : ﻧﻪ ! ﻧﺸﺪﻧﺪ ! سخنران : ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ ؟ حضار : ﻧﻪ ! ﻧﺸﺪ ! سخنران : ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ ؟ حضار : ﻧﻪ ! ﻧﺸﺪ ! سخنران […]

داستان کوتاه ﺩﺭ یک سمینار رمز موفقیت ، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ ؟ حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ : ﻧﻪ ! ﻧﺸﺪﻧﺪ ! سخنران : ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ ؟ حضار : ﻧﻪ ! ﻧﺸﺪ ! سخنران : ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ ؟ حضار : ﻧﻪ ! ﻧﺸﺪ ! سخنران […]

webmaster ۰۳ / ۰۵ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 211 تعداد بازدید

داستان, داستان احساسی, داستان باحال, داستان جالب, داستان خفن, داستان روباه, داستان کوتاه, داستان کوتاه تابستان ۹۳ منو اهلی کن شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!روباه گفت : من یک روباه هستم. شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته! روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، […]

داستان, داستان احساسی, داستان باحال, داستان جالب, داستان خفن, داستان روباه, داستان کوتاه, داستان کوتاه تابستان ۹۳ منو اهلی کن شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!روباه گفت : من یک روباه هستم. شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته! روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، […]

webmaster ۰۵ / ۰۴ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 237 تعداد بازدید

به امید اینکه شاید تکه کلام های زیر خنده را بر چهره خسته شما بنشاند —————————— مادره خطاب به پسرش: نیوتن رو میشناسی ؟ پسره :نه کی هست؟ مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟ مادر : نه پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه […]

به امید اینکه شاید تکه کلام های زیر خنده را بر چهره خسته شما بنشاند —————————— مادره خطاب به پسرش: نیوتن رو میشناسی ؟ پسره :نه کی هست؟ مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟ مادر : نه پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه […]

webmaster ۲۲ / ۰۳ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 256 تعداد بازدید

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه […]

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه […]

webmaster ۱۰ / ۰۳ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 575 تعداد بازدید

«احمد شاملو» که یادش زنده است، در ارتباط با مقوله‌ای، داستان «چوپان دروغگو» را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ […]

«احمد شاملو» که یادش زنده است، در ارتباط با مقوله‌ای، داستان «چوپان دروغگو» را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ […]

webmaster ۰۷ / ۰۳ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 675 تعداد بازدید

پیر مرد با سختی و درد سرفه ای کرد و اشکهای گرمش رو از روی صورت پر چین و چروکش پاک نمود . دلش گرفته بود خیلی خیلی هم گرفته بود و این بخاطر بد قولیش بود. ۳۵ سال بود مشهدی غلامرضا تو همچی روزی تو حرم مولاش بود هر جور که بود تا حالا […]

پیر مرد با سختی و درد سرفه ای کرد و اشکهای گرمش رو از روی صورت پر چین و چروکش پاک نمود . دلش گرفته بود خیلی خیلی هم گرفته بود و این بخاطر بد قولیش بود. ۳۵ سال بود مشهدی غلامرضا تو همچی روزی تو حرم مولاش بود هر جور که بود تا حالا […]

webmaster ۳۰ / ۰۲ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 295 تعداد بازدید