دانلود رمان باور آفتاب برای اندروید

دانلود رمان باور آفتاب برای اندروید از خانه کلاه فرنگی تا کوچه ۸ پله چهار باغ فاصله بود.این کوچه درست روبروی میدان ده و آغازش از نبش دکان خواربار فروشی مش نقی شروع میشد و تا کمر کش ادامه پیدا میکرد.اولین خانه کاه گلی با سر در فرریخته متعلق به او وخانواده ۸ نفره اش بود.در روستا شایعه بود که مش تقی با بدنیا آمدن هر فرزندی پله ای سیمانی کار گذاشته و به اینوسیله از شیب تند کوچه کم کرده و رفت و آمد ساکنان را آسان نموده.همسایگان آرزو میکردند که خدا به مش نقی فرزندان دیگری نیز بدهد تا این کوچه خاکی که بارش اولین باران گل زار میشد شکل و قیافه بگیرد و اگر چنین میشد ازهمه کوچه های روستا زیباتر میشد.حلیمه خانم همسر او به زنان و دختران ده درس قالیبافی و نقشه خوانی یاد میداد و از این راه درآمد خوبی برای خودکسب میکرد. سال گذشته که به سفر حج رفته بود همه میدانستند که از دست رنج خود توانسته راهی خانه خدا شود و ازمکنت و مال مش نقی قرانی کم نشده.گرچه مش نقی مورد احترام تمام اهالی و به نکونامی و خیرخواهی شهرت داشت اما سعی و تلاش حلیمه خانم نیز مورد توجه مردم بود.مخصوصا تدریس قرآن که اکثر زنان روستا عم جزء را از او یادگرفته و سواد قرآنی پیدا کرده بودند.

Bavar-Aftab-Big

دانلود رمان باور آفتاب برای اندروید

چهار پسر و چهار دختر ثمره ازدواج حلیمه خانم با مش تقی بود که از تعداد پسران تنها یکی در ده سکونت داشت و سه پسر دیگر بعد از ازدواج راهی تهران شده و آنجا سکونت اختیار کرده بودند از میان دختران دو دختر به خانه بخت رفته که یکی در ده پایین زندگی میکرد و یکی راهی تبریز شده و دو دختر دیگر در خانه و به انتظار اقبال و یار و یاور مادر. ملیکا دختری شهری که هر سال تابستان و به وقت تعطیلی مدارس راهی خانه و باغ پدربزرگ میشد با آسیه دختر کوچک مش نقی دوستی داشت و فاصله چهار باغ را هر روز به شوق دیدن آسیه طی میکرد و چون به او میرسید خستگی راه فراموشش میشد.اهالی ده حضور ملیکا را از کودکی او بیاد داشتند و چون او را میدیدند مانند عضوی از خانواده ورودش را خوشامد میگفتند همه به علاقه و محبت حلیمه خانم نسبت به ملیکا با خبر بودند و اگر کسی از او میپرسید حلیمه خانم چند فرزند داری؟بیدرنگ میگفت: ۹ تا.و سپس با خنده می افزود:یکی از دخترانم شهری است و فقط سه ماه در ده و پیش ما زندگی میکند. ملیکا وقتی کودکی خردسال بود و تابستانها بهمراه مادر و پدر که از گرمای طاقت فرسای تهران گریزان شده به روستا می آمدند مورد توجه گرفته بود.پدر بزرگ او استاد هنرمندی است که روی مس و نقره و ورشو قلمزنی میکند و خانه اش موزه کوچکی است که هر مسافر وقتی به روستا می آمد دوست داشت از نزدیک کارگاه او را ببیند شیئی خریداری کند. شهرت آقای ورشوچی تنها به هنرش بسنده نبود بلکه رفتار متواظعانه و فروتنانه اش با مردم روستا موجب شده بود دوستش بدارند و برای خود و خانواده اش احترام قائل شوند.مادر ملیکا ناهید وقتی وارد ده میشد لباس شهری را کنار مینهاد و چون زنان روستایی جامه میپوشید و برای فراگیری بافت قالی راهی خانه حلیمه خانم میشد و ملیکای کوچک را هم همراه خود میبرد.دختران حلیمه خانم ملیکا را که از زیبایی به عروسکی شبیه بود در حلقه خود گرفته و برای نگهداری از او با هم رقابت میکردند .

14165014827


پیشنهاد می کنیم ... eshghe0-etefaghi Salhaye-Barani
webmaster ۲۶ / ۱۱ / ۱۳۹۴ بدون دیدگاه مشاهده : 107 تعداد بازدید

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)