داستان کوتاه شازده کوچولو و روباه

داستان, داستان احساسی, داستان باحال, داستان جالب, داستان خفن, داستان روباه, داستان کوتاه, داستان کوتاه تابستان ۹۳

منو اهلی کن
شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟
عجب خوشگلی!روباه گفت : من یک روباه هستم.

tgh1-350x260

شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته!
روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، هنوز اهلیم نکرده اند!شهریار کوچولو گفت : اهلی کردن یعنی چه؟روباه گفت : آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند، اینش اسباب دلخوری است!

اما مرغ و ماهی هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟

شهریار کوچولو گفت : نه! پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی ایجاد علاقه کردن!

شهریار کوچولو با شگفتی گفت : ایجاد علاقه کردن!

روباه گفت معلوم است و تو الان برای من یک پسربچه ای،

مثل صد هزار پسربچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم،

نه تو هیچ احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صدهزار روباه دیگر،

اما اگه منو اهلی کردی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد

تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت

و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود!

الان زندگی یکنواختی دارم

من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عین همند

به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می گذرد

ولی اگه منو اهلی کنی، انگار که زندگیمو چراغان کرده باشی.

آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند.

صدای پای دیگران مرا وادار می کند که توی هفت سوراخ قایم شوم

ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی مرا از سوراخم بیرون می کشد.

تازه، نگاه کن! آنجا آن گندمزار را می بینی؟

برای من که نان بخور نیستم، گندم چیز بی فایده ای است

گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد و این جای تاسف است!

اما تو موهای طلایی داری. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!

چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد

آن وقت من صدای وزیدن باد را که تو گندمزار می پیچد، دوست خواهم داشت…

حالا اگه دلت می خواهد مرا اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم

باید بروم و دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم!

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آورد

انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند

همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند

اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست!

تو اگر دوست می خواهی خوب، منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه گفت : باید خیلی خیلی حوصله کنی

اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف ها می نشینی

من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی

چون کلمات سرچشمه ی سوءتفاهم ها هستند

عوضش می توانی هر روز یک خورده نزدیک تر بنشینی!

منبع اس ام اس باز دات ا ار جی

منبع:patugh.ir


پیشنهاد می کنیم ... index a-few-short-stories images
webmaster ۰۵ / ۰۴ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 196 تعداد بازدید

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)