داستان زیبای انعکاس

داستان کوتاه, داستان کوتاه ۹۳, داستان کوتاه انعکاس, داستان کوتاه جدید, داستانک ۹۳, داستانک اردیبهشت ۹۳, داستانک انعکاس

با اینکه سارا ۷ سال بیشتر نداشت اما عمق درد واندوه را توی چشمان ادمهایی که از زلزله جون سالم بدر برده بودند میدید و حس میکرد.از تلویزیون اعلام کردند ، احتیاج به کمکهای مردمی است مامانش هم مقداری اذوقه ،پتوو لباس اماده کرد وسارا هم از توی اتاقش عروسک قشنگش رو اورد تا برای هدیه برای اون دختری بفرسته که دیده بود داره گریه میکنه. با ماژیک کف پای عروسکش نوشت: {خواهر کوچولو غصه نخور خدا در کنارت}.۲۵سال بعد تو یه شب همون اتفاق دوباره افتاد سارا فقط تونست با وجود زخمهای عمیق وشکستگی پاش دخترش سحر رو بغل کنه واز خونه بزنه بیرون.

Reflection_Of_Life

همه جیز خراب شده بود. به چشمهای دخترش نگاه کرد پر از ترس و وحشت بود خودشم دست کمی از دخترش نداشت اماباید خودش رو سر پا نگه میداشت. اما بلاخره از حال رفت. یک هفته بعد توی چادر هلال احمر چشماش رو باز کرد با نگرانی بدنبال دخترش گشت .و اونو صدا کرد.دختر کوچولوش وارد چادر شد در حالیکه عروسکی بغلش بود.و با صدای قشنگ بچه گونش داد زد :مامان ،مامان ،ببین این عروسک رو برام فرستادن،این چند روز که شما خواب بودی این عروسک مهربون مواظبم بود وکمکم میکرد و برام قصه میگفت.سارا عروسک رو با تعجب گرفت ونگاه کرد یه حس غریبی داشت نا خوداگاه نگاش به کف پای عروسک افتاد خطی اشنا و بچه گونه رو دید که نوشته بود:خواهر کوجولوغصه نخور خدا در کنارت .با چشمهای اشک الود از دخترش پرسید اینو از کجا اوردی.مامان:اونروز یه ماشین یه عالمه چیز برامون اورده بود اون اقا تا منو دید گفت:اهای دختر کوجولو بیا یه هدیه برات دارم زنم گفته ۲۵ سال پیش این عروسک زندگی رو بهم برگردوند وازم قول گرفت اونو به اولین دختری که چشاش گریون بود بودم.سارا از در چادر به دور دستها نگاه میکرد در حالیکه به ارامی اشک میریخت.

نویسنده سعید گلدست


پیشنهاد می کنیم ... hamkelasi-sibook.ir eshghe0-etefaghi
webmaster ۲۲ / ۰۲ / ۱۳۹۳ بدون دیدگاه مشاهده : 195 تعداد بازدید

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)